خداي مجسم من كجا مي گريزد؟
وقتي هر طرف
آغوشم به رويش گشوده خواهد بود.
وقتی تو دیگر پر شدی از ملالهای سیاهم
و خسته نیز
سرریز شدند روی کاغذ!
گرچه ناشناس میان جهان شما غلت میخورم
بگویید گرمای پاهایتان را
که گهگاه در خنکای در به درترین لحظه هایم جا میگذارید
چگونه عبور دهم؟
وقتي كه خسته مي شويد
از فرياد و ناسزا
به آغوش هم پناه مي بريد
و مي خوابيد
آنچنان آرام كه انگار هرگز بيدار نبوده ايد!
و من
آنقدر خو كرده ام به صداي نعره هايتان
كه حتي وقتي نيستيد
به جای نفس نعره مي كشم
نعره مي شنوم
نعره مي شوم
صداهاي شومي كه
كه به جيغ هاي شما مي ماند
ارواح سرگردان!
ابرهای کبود دل و لرزان زمستانی
چه ديدید از آن معراج سست؟
که این طور بی قرار
یخ بستید و
تکه شدید و
خود را پرتاب کردید؟
آیا از آن بالا ما نبودیم که می دیدید؟
به تمامی؟
و همه ی مان را ؟
و کلامی نماند
و گلایه ای
جز یخ بستن و تکه تکه شدن و
انزجارو فرود ؟
یا شايد انتظار آغوش باز مستانه اي پیدا بود؟
نمی دانم اما
چقدر مهربانید
ابرهای یخ بسته وكبود!
گرچه رازي
آرام
روي گونه هايت مي غلتيد
و پرستو
پر مي زد
از پشت خطوط چهره ات
تمام لحظه های او بود كه می رقصید!
و هميشه...
.........................................................................................
عنوان: فريدون مشيري