مطلق نبوده ام هیچ گاه
تردید هم نداشته ام
اما
باورم _به قول تو_
بی وطنی بود.
همیشه روی مرز بوده ام
که اينگونه آفریدی ام!
آواره
معلق...
و همچنان بی وطن و روی مرز تلو تلو خوردم
و ماندم
که خودم نه بر خودم پیروز شد
نه شکست خورد از خودم
تنها همواره درگیر بوده ام!
نه،
هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای دل بسته بودم.
نه!
هرگز.....
شاملو
امروز یه نقاشی کشیدم .یه شمعدونی که ساقه ی بلندی داره با شاخه هایی پر از گل...
با خودم فکر کردم که اگه من این شمعدونی باشم برای رسیدن به شاخه هایی پر از گل باید بیشتر از اینها قد بکشم.
قد بکشم روی تنه ی خودم با تمام داشته هاش و نداشته هاش،
باور کردن داشته ها و گذر کردن از نداشته ها ...
اینه که سخته...