آدمک تنها یک گوشه افتاده بود روی زمین با گردنی کج تر از همیشه و داشت همه چیز را نگاه می کرد.همه چیز را مرور می کرد.
سرش درد میکرد.انگار از یک ارتفاع بلند سقوط کرده بود و به سرش ضربه ی محکمی خورده بود.
تیله ی چشمانش خاک گرفته بود ولی به وضوحی که دلش دیگر نمی خواست می دید.
هر از گاهی یک کودک از کنارش رد می شد و با دستهای لقش ور میرفت اما مادرش از ترس اینکه بیماری واگیرداری از او بگیرد دست کودک را می کشید
و دست همیشه سرد و عرق کرده ی آدمک که در دستهای کودک مانده بود تا چند قدم کشیده می شد و باز کودک بود که دستش را رها می کرد با همان سستی ای که گرفته بودش.و تنها چیزی که میماند همان درد کشیده شدن دستش بود.که از سر انگشتان شروع می شد و از بازو رد می شد و درست می رفت وسط آن تکه گوشت خون آلود و باعث می شد مدام بالا و پایین برود(شبیه بالا و پایین رفتن شانه هایش وقتی که گریه می کرد.)
آدمک تنها بود.آدمک غمگین بود.اصلا تو بگو سانتی مانتال یا هر کدام از این دسته بندی های غریب ناشناخته ها که او هیچ وقت نفهمیده بودشان.نمیفهمید .نمیتوانست بفهمد.این ناشناخته های شبیه به هم (و تا این حد شبیه به هم)را چه طور باید دسته بندی کرد.
آه که برای همین نفهمیدن چقدر تحقیر شده بود!
آدمک خسته بود از سالهایی که در این سیاره ی دور زیسته بود.در این سیاره ی نا شناخته و در میان مردمی نا شناخته تر.
به سالهای عجیب و غریب این سیاره می شد 21 سال ولی قلبش به خاطر داشت سه هزار سال را تپیده بود.نمیدانست همین 21 سال را چند صد بار زندگی کرده بود یا در این 21 سال چند صد زندگی کرده بود؟
آدمک خیلی خسته بود ولی طرح لبخند همیشگی اش را بر چهره داشت.مثل آن پسرک در آن کتاب_ که حالا اسمش را فراموش کرده بود_ انگار برای او هم دستی لبخندی روی صورتش حک کرده بود و او به هیچ جا نمی توانست شکایت کند.
دلش هم نمی خواست دیگر.
دلش خیلی چیزها را نمی خواست دیگر.
دلش دیگر نقاشی نمی خواست.حتی یک بوم بزرگ به قد خودش که بتواند به جای قلمو با دستهایش روی آن خودش را بپاشد نمی خواست.
دلش نمی خواست شعر های فریدون را بخواند که پیشتر ها به نظرش می رسید خودش سروده بود .حتی شعرهای با اصالت شاملو را هم نمی خواست دیگر.دلش نمی خواست حتی بنویسد دیگر.
دلش نمی خواست با دوربینش بزند به دل دشت و کوه و برای گرفتن عکس یک پروانه روی زمین غلت بزند آرام و سی دقیقه منتظر بماند تا آن پروانه هم یک جوری بگوید دلش می خواهد عکسش را او بگیرد.
دلش روزهای دوشنبه عصر و طراحی آزاد را نمی خواست که فیگور می شد گاهی.
دلش شاید فقط کتاب شازده کوچولویش را با تمام وجود می خواست.(و ازش تقلید می کرد.)
اما شاید روزی آن را هم دیگر دلش نخواست........(کی می داند؟دل بود دیگر.گاهی می خواست و گاهی نمی خواست.)
دلش نمی خواست دیگرخورشید را وقت غروب نگاه کند که چطور دریا می بلعدش.(مثل همان یکی شدنی که تو میگفتی.)
دلش له کردن چمن های مرطوب را زیر تنش دوست نداشت.
دلش نمی خواست دیگر بنشیند وسط یک دشت پر از شقایق یا لاله های واژگون و اگر هم می نشست دلش نمی خواست دیگر آنقدر نگاهشان کند که اگر کسی بعدها(و خیلی بعد ها)توی چشمانش زل زد بتواند تک تک گلها را ببیند.
دلش شادی و شور و اشتیاق عاشقانه هم نمی خواست دیگر.
دلش نمی خواست حتی بداند چرا نمی تواند مرز مجازی را از واقعیت با یکی از آن مدادهای قرمز رنگ کند تا یادش بماند.اصلا نمی دانست خودش کدام طرف مرز قرمز بود و شاید درست روی مرز بود؟اصلا نمی دانست که آیا بود؟؟البته دیگر دلش هم نمی خواست بداند.
دلش دستهای آرام و مطمئنی را نمی خواست که با انگشتهایش خطوط خسته ی چهره اش را دنبال کند و حس بودن در بهشت را روی صورتش بنشاند.
حتی دیگر دلش حرف زدن نمی خواست.
و حتی از سکوت کردن بیزار بود.
به جز سکوت و شکستن سکوت حالت دیگری را این ناشناخته ها انگار نمی توانند تصور کنند.اما دل آدمک همان حالت سوم را می خواست.که اسم نداشت.که اگر به یک روانشناس میگفتی یک جوری نگاهت می کرد.
دلش هیچ سینه ای را نمی خواست که سرش را بگذارد رویش و مطمئن باشد همیشگی است.
دلش نگاه کردن به مورچه های کوچک را هم نمی خواست دیگر.و دیگر شنیدن صدای کلاغها(که همیشه میگفت روح پاییز است)به فکر نمی انداختش.
دلش...
دلش همه چیز را نمی خواست دیگر و این درد بزرگی بود....
شاید ادامه دارد.
وقتی زمین و زمان
آسان نموده بود
راه گذشتن را
سنگ لاخ های کلامت
شوق مرا می خراشید
و در پاهای خسته ام فرو می رفت... .
تو رازآلود و پریشان جولان می دهی
و من غرق لذتم
تلو تلو خوران مجال نمی دهی و از چشمم می چکی
ولی با آنکه نمی دانم به راستی چیستی
این حضور همیشگی را که می فشاردم دوست می دارم.