تبليغاتX
یاد یاران

 

شب بی نظیر بود

وقتی تو در دلش می تپیدی.

و غمگین بود

وقتی اشکهای تو را می شمرد.

 

شب خوابهای تو را مثل یک مادر

در گهواره های ذهن خامت تاب می داد.

و بی ریا ترین لبخند های تو را

شب از لبانت می چشید.

 

نایاب و پاک بود

گرمای اندام لرزانت

و شب از این شرمساری

قطره قطره می چکید.

 

آنگاه که شب

تمام غصه ها را بر دوش می کشید

تنها سرگردانی روح تو بود

که دلهره را

پیش از تولد طلوع

بر شانه هایش می دید !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 17:59  توسط مهتاب و مینا  | 

 

 دستهای من و تو شوقهای کوچکی بودند

که میشد تنها اضطراب از دست دادن را بینشان فشرد

و خلاء زندگی را با سردی شان شهادت داد.

در آرام آن نسیم می اندیشیدم

که این خشک راههای بی مقصد 

از التهاب پر پیچ کدام سراشیب تند

به شهر پرتنش اندامم جاریست؟

پشت اندیشه های مرده ام فغان کدام گلخانه ها رنگ می بازد؟

 

سطرهای فرو رفته در اعتقاد خاک را چگونه برگهای درخت می رقصد؟

و در این گذرگاه تاریک که فراتر از ابهام شناختی نیست

چگونه باورهایم را با برگ پیوند خواهم داد ؟

جز با سپردن در باد؟

و نبودنت را نمی کاویدم

ابدیت تنها در ابدیت مفهوم می یافت

جز آن هر چه بود درگدازه های این آرزو نابود می شد.

 

 

اکنون من ماندم با دستهای سرد با اضطرابهای فشرده شده

و تو

آری رفته ای

و من اندیشه هایم را در وزش سرد دستهایت  سوزاندم ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 7:31  توسط مهتاب و مینا  | 

 

در چنین روزی به دنیا آمدم

یا بهتر بگویم

در چنین روزی دیده به جهان گشودم

       اما هنوز دیده ، به جهان نگشوده ام

              که دیده ، به جهان گشودن کاری بس دشوار است...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 3:41  توسط مهتاب و مینا  | 

 

اگرچه من نبودم،

اما میدانم

آن روز که آرام هوای این جهان جوانه می زد طنین تو را

و دلها را نغمه ی شوق لبریز میکرد،

تو می دانستی که دنیای بی رحم چه کوله باری برایت می پرورد

تا به دوش بکشی.

تو می دانستی اما ، لبخند می زدی

مثل همیشه آرام و صبور.

حتی اگر از رنج ها بی تاب میشدی ،

دوستش داشتی .

 

مهتابم!

تو می دیدی نورها را

و چنان می چیدی نقش ها را، از رنگهای در هم فرورفته

که خیلی ها نتوانسته اند

و می خندیدی با لحنی که خیلی ها ندیده اند

و بودی

با صدای بلوغی که خیلی ها نشنیده اند

 

و گرچه کوچک بود اندامت

 لحظه هایی تو را فشرد که خیلی ها ندانسته اند

و هرگز سر صبورت خم نشد مگر،

برای نوازش پروانه ها روی گلهای نازش.

 

مهتابم دوستت دارم!

بیشتر از لحظه ای که اکنون می گذرد

دستهایت را دوست دارم

که چنان می آفرینند که من آرزو دارم

و چشمهایت را

و لبان مهربانت را

وقتی مرا می بوسند یا بر ساز کوچک می نوازند خاطرات گذشته را

و بزرگی دلت را، که همیشه ستوده ام.

 

مهتابم! 

بازهم بتاب،

باز هم بخند،

هرچند زندگی همواره  به مبارزه می طلبد ما را،

باز هم دوست بدارش

پس از هرسختی ،

و حتی در دل هر سختی ،

و بمان

که صبرو آرامش و لبخند روح تو

تنها اعجازی است که می تواند

ازدل این صخره ی سنگی  ،

بتراود چشمه ای را

که امتدادش رود می شود

در قلب و روح من!

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 2:55  توسط مهتاب و مینا  |