تبليغاتX
یاد یاران

 

 

به وارونگی من درجهانم می خندی؟

 

بی آنکه بیاندیشی وارونه درجهان خود بودن بسی بهتر ازبودن در جهان وارونه  است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 23:52  توسط مهتاب و مینا  | 

 

تو را می نویسم اما

 

از میان این نوشته ها که بی تاب ازعظمت توفرو می ریزد

 

 شاید تکه های خود را بیابم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 3:36  توسط مهتاب و مینا  | 

 

باز من حیران مانده ام به چشمان بسته ات

همان آسمانهای بی تعبیر که خدایان من است

 

و محو در این معجزه

که چگونه لذت هستی می چشانی ام  

تنها با یک تبسم در خواب  

بی آنکه حتی بدانی ؟

 

و با جزر و مد آن دریا

که در دستان من به تمامی  آرمیده

بازمی آفرینی مرا

بی آنکه حتی بدانم

 

وخطوط انگشتهایت

 که عجیب به نقش ها ی من شبیه است

حیات زندگی است

و نهایت عشقی که باید

که  با هر بار لمس من

آواهای ناشناخته ام را خلق می کند.

 

 

و خوابهای نادیده ات

که احساسم را می تراود

ومن در آنها نغمه ای می شوم

رنگ را می خوانم

چگونه در طعم کال قلمم حل شد؟

بی آنکه حتی بدانی؟

بی آنکه حتی بدانم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:43  توسط مهتاب و مینا  | 

 

وقتی  بلندی گیسوی مرا

انگشتانت با آهنگی منظم

می تنید درهم

  

این شاعر گمنام

و این تارهای راز آلود

می نواختند جادویی ترین لحظه ی شب را .

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 2:7  توسط مهتاب و مینا  |