به وارونگی من درجهانم می خندی؟
بی آنکه بیاندیشی وارونه درجهان خود بودن بسی بهتر ازبودن در جهان وارونه است؟
تو را می نویسم اما
از میان این نوشته ها که بی تاب ازعظمت توفرو می ریزد
شاید تکه های خود را بیابم.
باز من حیران مانده ام به چشمان بسته ات
همان آسمانهای بی تعبیر که خدایان من است
و محو در این معجزه
که چگونه لذت هستی می چشانی ام
تنها با یک تبسم در خواب
بی آنکه حتی بدانی ؟
و با جزر و مد آن دریا
که در دستان من به تمامی آرمیده
بازمی آفرینی مرا
بی آنکه حتی بدانم
وخطوط انگشتهایت
که عجیب به نقش ها ی من شبیه است
حیات زندگی است
و نهایت عشقی که باید
که با هر بار لمس من
آواهای ناشناخته ام را خلق می کند.
و خوابهای نادیده ات
که احساسم را می تراود
ومن در آنها نغمه ای می شوم
رنگ را می خوانم
چگونه در طعم کال قلمم حل شد؟
بی آنکه حتی بدانی؟
بی آنکه حتی بدانم؟
وقتی بلندی گیسوی مرا
انگشتانت با آهنگی منظم
می تنید درهم
این شاعر گمنام
و این تارهای راز آلود
می نواختند جادویی ترین لحظه ی شب را .