تبليغاتX
یاد یاران

 

و خیالم ترکید

که تو از مرز باورهایم فراتر رفتی

 تو در من از من نیزفراتر بودی.

 

 

و خیالم سقوط کرد

که توان نبودش

به وسعت تو در مه آلود ترین کوهستانها

 پر بسپارد به ابرهای اوهام ...

 

.....................................

 

 

حتما همه ی دوستان مرا می بخشند که مدتی است به وبلاگهایشان سر نزده ام.یک مشکل کوچک است که سر زدن به دلخوشی هایم را محدود کرده است.اما ممنون که شما دلم را شاد می کنید و سر می زنید و احوال می پرسید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 21:36  توسط مهتاب و مینا  | 

 

کاش تا این حد از جهان شما دور نمی زیستم

کاش تا این حد دور نمی آفریدی ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 20:37  توسط مهتاب و مینا  | 

 

با طعم لبهایت من تا جاودان نفس خواهم کشید

ای مهربان!

 

وقتی جسمم در خاک فرسود

آرام آرام

ذره ذره ام در اعماق یک گیاه کوچک نفس خواهد کشید.

من هرکجا ذره هایم را باد ببرد با خود

بی تردید خواهم بود.

 

آری!

این من هستم که نفس میکشم

با طعم لبهای تو

تا ابد...!

 

..........................................

 

تقدیم به کسی که در واقع نویسنده ی این نوشته (وبسیاری دیگر)در من و از قلم من هست و خواهد بود

تنها با یک لبخند پاک و یک کلام محبت آمیزش...!

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 22:28  توسط مهتاب و مینا  | 

 

نام من چیست؟

چه فرقی میکند مگر؟

نامم اگر آفتاب باشد یا پرنده یا نسیم؟

 

نامم گاهی نام توست

و گاهی خود تو.

و حتی چشمها و دستهای تو هم نامان منند

و من گاهی همان چشمها و دستهای توام.

 

نامم اگرباران نباشد

چه فرقی میکند؟

که پیوندم با باران نا گسستنی است.

 

نامم گاهی سرود پرستو

گاهی نوای باد

گاهی آن حضور همیشگی

حتی گاهی مرداب و اضطراب است.

 

نامم هرچه باشد هر قطره ی باران می شناسد مرا

و هر تکه ابر میتواند شبیه ذهن من باشد.

 

 

نامم دریا نیست

ولی من درهجوم موج دیدم که هزاران سال 

با عشق باید جوشید.

و نامم اگر آبی نیست   آسمان آبی اش را به زندگی ام  می بخشد

حتی اگر نخواهم.

 

نامم می تواند بهارباشد _که تو دوستش داری_

و اگرچه گاهی نامم زمستان نیست اما با سپیدی اش همیشه غرق لذتم.

 

نامم گاهی آرزوهای توست

و حتی چیزهایی که نمی دانی دوست داری .

 

گاهی نامم آتش می شود که مرا بسوزاند

و خاکسترهایم در جلد این کلمات می تواند مرا ثبت کند برای تو.

 

 

نامم چیست آخر؟

من خود نمی دانم

و فرقی میکند مگر؟

من بیشتر آرزو دارم

توحرفهایم را بخوانی

احساسم را ببینی.

 

 

وقتی که خسته ام

من دوست دارم

شانه هایی باشد که استواریش سرم را نوازش دهد

و وقتی شادم

دستهایی باشد برای نثار شادی هایم

و نامم آیا در استواری آن شانه ها و گرمای آن دستها تاثیر خواهد داشت؟

 

 

 

 

آری فر قی نمیکند

تو تنها مرا صدا کن!

واحساسم را ازپس این کلمات بخوان

تو من را بدان

نامم مهم نیست زیاد.

 

 

من خود نیز نمی دانمش

تو هر چه بیشتر دوست داری مرا بنام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 17:22  توسط مهتاب و مینا  |