تبليغاتX
یاد یاران

 

 

شامگاهان غربت تاریک را

درخششی که در دستان توست

آرام و بی پروا روشنی می بخشد!

 

بازتاب نوایی که در معبر ذهن من آغاز می شود

و بر فرازقله های بی مثالم

چون عقابهای تیز بال

اوج می گیرد.

 

آه!

ای نایب شکوه از دست رفته ام!

با کدامین سحر افسونکار

بی پروا و آرام

غربت سالهای رفته ام را می شکافی

و در میان هیبت آن دستها

می درخشانی من تاریک را ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 1:18  توسط مهتاب و مینا  | 

 

چه مه گرفته هوا را

و قطره های معلق باران در این فضا

چو جنگلی که میان آتش و دود نا پیداست

حضور تب آلود مرا گم می کند.

 

در این آبگیر رها

 که هر چه فرو می روم

جز آشنایی نمی بینم

تو چگونه ای که به من می گویی: سرا پا خیس شده ام؟

 

از پس نمناکی مژگانم حیرت  تو را می نگرم که زیر سیاهی چتر فرو بردی

و ترس تو را که مبادا تکه ای از آسمان مهری کوتاه بر تمدنت زند

و با همان لبخند به خشکی خشک تو می اندیشم

و حتی ذره ای ازنم این زلال ستودنی  را به تمام مساحت  امن حصارت نخواهم بخشید...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 18:1  توسط مهتاب و مینا  | 

 

ای عزیز روزگار دور!

ای که با سکوت تلخ من

مثل ردی از ترک روی شیشه ی بلور

بین  لرزش دستهای رنگی ام

گم شدی میان هاله ای زوهم سنگی ام

ای عزیز روزگار دور!

من و شب برای تو بیدار مانده ایم

من و شب با تو انس گرفته ایم

من و شب با تو  با صدای تو نخفته ایم

فاتح پاک رویاهای بکر!

من و شب گلایه ای ز تو نگفته ایم

ای که با تندی غمم مهربان شدی!

پیش از آنکه اشکهای تشنه ام با سکوت چشم تو گفتگو کند

پیش از آنکه درک من به نوازش شعور خسته ات خو کند

این شب عظیم در تمام لحظه های شاد من ریشه کرده بود

حالیا تو نیستی و همان شب عظیم

راز دار من شد و تو در تمام تار و پود شب روان شدی... .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 3:27  توسط مهتاب و مینا  | 

 

 

پنداشتم از تو نوشتن لذتی دارد که در با تو بودن نیست

و رهایت کردم.

زیرا از تو نوشتن یعنی تو بودن فارغ از اضطراب از دست دادن.

 

اما اگر روزی نوشتن در من به  انتها برسد

دیگر هم تو از دست رفتی هم رویای ناب ازتوبودن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 13:6  توسط مهتاب و مینا  |