این دریچه های کهنه ی غریب
که من با نبوغ خود به روی پوچی تو بسته بودمش
و پناه گاه و بی گاه لرزشهایم در طوفان اشک بود
با ضربه های بی رحم کدام دست های سخت به دو سو شکست
و من را به مرداب مرده ی تو پرتاب کرد؟
زمان می میرد چون تو می خوابی
و جهان در حزنی بهشتی غوطه ور می ماند.
با هرنفست گویی زندگی ام را در سینه حبس می کنی
زنده می سازی و باز به من می بخشی.
کاش می گفتی از کجا سر بر می آوری؟
اوج بلوغ احساسم؟
نهایت روحم؟
که در انتهای هر چیز که آغاز می کنم
جز آهنگ پندارت نمی یابم........
کاش می گفتی این همه شعور را از کجای این جهان می آوری؟
و شاید جهانی دیگر؟
وقتی که آرام به روی من لبخند می زنی
یا آرام به من نگاه می کنی
وقتی که غمگینی و آرام صورت زیبایت را بر می گردانی
انگار من رو به روی یک دریا وقار و نجابت ایستاده ام
که هر چه می نگرم انتهایی نمی بینم.
رو به روی قامت استواری که آرامشش التهاب روح مرا آرام می کند
و برایم اسطوره ای است از شکوه یک دنیای دیگر که در این جهان نمی گنجد
و شاید جهانی دیگر........!!!!!!
چشماش رو بست تا شمع ها رو فوت کنه.
همه داد زدن آرزو یادت نره!
توی اون تاریکی از بین صدای دست و آهنگ تولدت مبارک سعی کرد چیزی برای آرزو کردن یادش بیاد.
همه منتظر...
پوف کرد.
چشماش رو باز کرد.
نور چشاشو اذیت می کرد.
آرزویی نکرده بود.......
وقتی من میگم نمیخوام تو بمونی
دل من میگه بمون با بی زبونی
من دوستت دارم ولی بهت نمیگم
دست سردمو به دست تو نمیدم
تو اگه با من باشی قلبت میمیره
گرمی قلب تورو دستام میگیره
چی میشد اگه تورو زودتر میدیدم
حالا میبینم تورو ولی خیلی دیره
بین ما یه عالمه راه درازه
دل من باید با این دوری بسازه
من بهارو توی قصه ها شنیدم
تا حالا صدتا خزون سردو دیدم
تو هنوز اول این راه درازی
ولی من به آخر جاده رسیدم
شعر از: اردلان سرفراز
آن زمان که تو غرق در طنین خنده می شدی
و صورت شرمگین مرا از پس چشمان نجیبت می نگریستی
باورهای پوچ ذوب می شد و "من" فرومی ریخت.
وقتی آن طنین پاک آن نگاه شرم گوشه ای ازذهن من سرمی نهاد
توهرگز نفهمیدی ندیدی
چگونه این بلور تنهایی سرد تورا چون تندیسی مقدس بر بلندای من آویخت.
غروب بغضی است پنهان
از ژرفای محو حنجره ستاره
غروب لذت چشیدن بارانی است نرم و آهنگین
از پشت پنجره های شکسته خاطره
شیشه ای است بلورین و ترد
بر سطح آن نقشهای با ارزش کهن
یا فقط انعکاس درد زمین است
در لحظه از دست دادن خورشیدش
مثل اندوه من
شاید خواستن طعم گلی است از غنچه ای دوباره
و یا رنگ آشکار اشک از انتهای وجود آتشین یک ستاره
امتحان خوب بود و من هم خوبم. خوب تر از همیشه و اینها فقط به خاطر محبتهای معجزه آمیز تو و وجود خود توست.
چقدر دوستت دارم ! بیشتر از همیشه .
بعد از امتحان بلافاصله زنگ زدم خونه باهاش صحبت کردم.خوب بود.
چقدر دوستش دارم ! بیشتر از همیشه.
و چقدر سپاسگذارم که براش اتفاقی نیافتاده.انگار این تلنگر عذاب آور امروز چشمام رو باز کرد.
به خاطر گریه برای چیزی که مدتها تموم شده بود و شاید واقعا مرده بود صدای نفسهای زنده ی اطرافم رو نمی شنیدم.تا اینکه امروز یکباره ترسیدم از دست بدمش.اون صدا های زنده ی اطراف لا به لای صدای گریه ی من برای یک رویای قدیمی گم می شد طوری که من تنها وقتی به وجودشون پی بردم که یک لحظه تصور کردم "اگر نباشند چه؟؟؟؟؟؟؟؟ "
تمام کسانی که دوستشون دارم رو انگار دوباره می بینم.بعد از مدتها....
.و می بینم که بیشتر دوستشون دارم.
احساس می کنم یه فرصت دوباره برای زندگی کردن دوباره دارم.و می تونم به تعداد بیشتری از اجزای هستی عشق بورزم. (در مورد شدت کمترش قولی نمی تونم بدم!)
تو هم جزء همون عزیزانی که من به خاطرغصه ی یک "هیچ" باورت نکردم و رنجوندمت .آره راستش رو بخوای باور نمی کردم من رو این قدر دوست داشته باشی.فکر می کردم من هم رو هم مقل تمام دوستهات دوست داری و می خوای بهم محبت و کمک کنی. تا وقتی که فهمیدم دیگه اونقدر دوسم نداری.(حتی ازلحن صدات می شد فهمید دیگه مثل قبل نیستی و چقدر رنج آور بود .مثل کسی که از سرچشمه می نوشیده و حالا خودش خودش رو پرت کرده پایین کنار رود گرچه رود هم زلاله اما طعم سرچشمه از یادش نمی ره.)
یادته می گفتی حافظه ام ضعیفه؟کاش می شد اون شب رو هم مثل اسم "ف"فراموش می کردی.
کاش فراموش نمی کردی که خودت بهم گفتی "به خاطر یک اشتباه انصاف نیست توی دلت بکشیش و اجازه ی جبران اون اشتباه بزرگ رو بهش ندی." کاش فراموش نمی کردی که من قبل تر سعی
می کردم صبور باشم و فکر کنم و منصف باشم و بعد حرف بزنم. (گرچه شاید خیلی وقتها نبودم).اما اون شب حرف تو یا خود تو نبود که من رو بهم ریخت بلکه شرایط اون شب من دردآور بود.و سرم که درد می کرد و دلم که باز هوای اون بهانه ی مرده ی قدیمی رو کرده بود.فضای مسموم من بود که اون شب منفجر شد.کاش درک می کردی سخت بود برای من که که از چیزی که مدتها باهاش زندگی کرده بودم دل بکنم.اما بالاخره دل کندم.........
من دوباره متولد شدم و تو در تمام دوران سخت جنینی کنارم بودی.ممنون بابت همه چیز.
اما هنوز(کاش باور می کردی) نمی تونم از ته دل بخندم و به خاطر اینه که دل بزرگ تو رو شکستم.
کاش فقط می تونستم امید داشته باشم تنها نقطه ی اتصالم به اشتباهات مربوط به اون دوران زجرآور( مثل بند ناف) که جز من کسی باعثش نبود با محبت تو جدا بشه. می دونم انتظار لبخند از تو بعد از رفتار زشت من به حق نیست. اما کاش باور می کردی چقدراین مو ضوع عذابم میده.
کاش می دونستم چه کار باید بکنم .کاش خودت بهم می گفتی که چه جوری دلت آروم می گیره.
کاش این تحول رو با گفتن یک جمله برام به یک تولد کامل تبدیل می کردی.
کاش دوباره من رو در آغوش می کشیدی واز ته دل مهربون و بزرگت می گفتی:
"تو باز با مایی!"
چشم من دیرزمانی است که باور دارد
اشک همبستر اوست.
و گواه دل پژمرده من
خوابهای تر اوست.
قلمم خوش دارد شعله ای را بکشد
حا صلش بی تردید جسم خاکستر اوست.
با خیالی گذران دررخش غرق شدم
شعر من تصویر تار نقش ویرانگر اوست.
چه حس غریبی بود در آغوش تو بودن.
گویی که تمام لذت هستی به یکباره به کام من می ریخت.
وحجم ترد من هرگزتوان سرکشیدن آن تمامیت بکر را نداشت.
هنوز هم میتوانم تو را آغوشت را پل نگاهت را
و چرخش آتشوار آن دوپاره ی رنگ راحس کنم.
چنان آشنا که تو گویی من خود را در آغوش خود می دیدم.
وچنان با تو صمیمی که گویی بعد از رفتنت من درآرزوی آغوش خود برای همیشه می مردم.
تو نیامده رفتی
زاده نشده مردی
ای سکوت حزن انگیز
آلوده به یک دردی
ای سرود رویایی
آشنای پروانه
آسمان دریایی
ای بودن بی منت
اوج فهم یک مردی
تو نیامده مردی
ای شکوه بی قامت
ای حضور رنگی نو
ای شعور بی عادت
با عشق چه ها کردی......