گنگ و گیج و مات به دیوار خیره مانده ام
و سردی را از این سفیدی کدر می مکم.
تمام "من"سرد شد اما سفید نه
سرد شد و سیاه ماند.
سیاه سرد "من" آرام نشد........
در خطوط محو شب روی زمین بی صدا می شد سرود سازها
در دلم باران صد تردید بود بر سرم می بارید تیر رازها
نرم نرمک من بسان کودکی خواب رفتم در دل لا لای درد
لحظه ای چند در آرام خواب ساعتی غوطه ور در طوفان زرد
باز فریادی از رنج و آرزو می پرم از خواب و کابوسی پریشان
با هزاران قطره ی گمنام شب می سرایم رازدست سرد و لرزان:
چه بود آنجا به خواب من؟ که چشمم سرخ و نمناک است؟
خیال من چه می خواهد که قلبم سرد و غمناک است؟
کدامین رهروی تیره به فصل سرخ قلبم سخت تازیده؟
چه می خواهم ازاین دنیای بی پایان؟
که رازش را نفهمیدم؟
چه دیدم که کلامم تند و جان سوز است
چه رگباری به دشت شوم رویاهای نادیده باریده؟
نمی دانم !
نمی دانم؟
تو گوئی ذهن خالی ام زیرهجوم پرسش و تردید مانده
پوسیده
و شاید بی صدا مرده............
دیشب تو معجزه کردی .
دقیقا دارم چیزی رو که اتفاق افتاد می گم.
اون واقعا داشت از غصه می مرد
و تو با نوازش هات با بغل کردن ها و بوسیدن هات و حرفهات اون رو زنده کردی .
انقدر زنده که می تونست امروز بلند بلند برات بخنده و به جای خط خطی به استاد گوش بده.
اما تو ببخش اگه وقتی می خواد از احساساتش بگه هول می شه منظورم همون وقتی بود که تو پرسیدی چه خبر؟و اون می خواست بگه مهمترین خبر اینکه امروز یکی از بهترین روزهائیه که تا امروز این دنیا به خودش دیده. روزیه که خدا یه بار دیگه بیشترین هنرش رو به کار برد و "تو" رو از وسط قلبش جدا کرد و بعد آروم گذاشت روی دوش فرشته ها و به زمین فرستاد.
اما مثل انسانهای عقب افتاده!!!!!!! گفت هیچی اینجا هوا گرمه!
(نمی دونم هنر دیشب تو معجزه بود یا هنر خدا؟و یاهر دو مثل هم بودن؟)
(راستی صبح که از خواب بیدار شدی و توی آینه صورتت رو نگاه کردی موهات رنگی نبود؟آخه اون دیشب که ناراحت بود با دستاش رنگا رو روی بوم کشید و وقتی تو گردنش رو غرق بوسه می کردی داشت با انگشتاش با موهات بازی می کرد)
می دانم نمی خوانی و شاید برای همین می نویسم
می دانم نمی بینی
نمی شنوی
می دانم نمی دانی و شاید برای همین می نویسم
و اینها یعنی تو نیستی
چون اگر باشی آنچنان محو تو خواهم شد که نوشتن از یادم خواهد رفت
سراپا تو را خواهم نوشید
و تنها حس بودنت مرا بس است...
کاش می شد برایت ای عزیز
از وجودم آتشی افروخته
و در میان قلب شکسته ام تقدیمت می کردم.
کاش می شد با نور آن که از سوسوی کرم شب تاب هم کمتر است
از تیرگی شبی که بر روح پاکت هجوم آورده می کاستم
و با گرمایش که از انعکاس نور ماه بر سطح آب راکد باتلاق هم کمتر است
سرمای جان سوز پیکر نازنینت را کاهش می دادم.
باور کن زیبای من!
آن شب تار و آن سرمای بی رحم مرا نابود می کند.
و تقدیم قلبم و شعله ی جانم به تو
زندگی حقیقی ام خواهد بود.
و از طلوع زیباتر آفتاب بکر چشمان تو بود
که ناگه در ازدحام حقایق غروب کرد
تا همیشه....................
تا آن روز با توهمی که زندگی می پنداشت زنده بود
و در هوایی خیالی نفس می کشید
تا آن روز.............
اما حقیقت زندگی خود زندگی بود نه شوق انتظاری بیهوده..............
وقتی که شانه های کوچکش زیر بار آن حادثه می لرزید
و هشت ساله ی عزیز من حتی نمی گریید
.وقتی که باید از شوق زندگی در بازی های کودکانه اش غرق می شد اما معنای درد را خیلی زود فهمید
.و چشمهای مضطربش گیج گیج رنج ها را در ذهن ناب کوچکش حک می کرد
.وقتی هیچ سینه ای را توان نبود که سرش را بفشارد
_
همان سر کوچک را که از ظلم زمان به سنگینی دو صد سال می نمود_و او با چهره ای آرام و مطمئن غم ها را در عمق خود فرو می خورد
.به که می توانست تکیه کند؟
مهتاب من با آن همه زخم که در دریای درونش موج می زد تکیه گاه شانه های در هم شکسته ی پدر می شد
و خود را در تنهاییش گم می کرد
.(
و من کجا بودم؟حسرت دیر آمدن برای همراهیش را همیشه خواهم داشت).سالها بعد با اینکه قد کشید اما هنوز آن فاجعه از او بزرگتر بود
._
انگار هرچه او بزرگ می شد فاجعه هم حجیم تر می شد._اما قامت زنانه مهتاب خوب من استوارتر می درخشید
.آن همه ظلم که دیده بود
آن همه درد که با روحش پیوسته بود
آن همه غم که در چشمهایش سو سو می زد
ازلابه لای انگشتهای ظریف و زیبایش جوانه می زد
آری هنر یادگار عزیزانش بود که از عمق قلبش می رست
و من به روشنی می بینم روزی که همگان را متحیر می سازد....
سبز است راه رفتن
در تکاپو برای رسیدن
آغاز بیداری
بهاری دیگر و ما ...........