چه بگویم ؟سخنی نیست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی خاموش نشسته ست
بام ها زیر فشار شب کج
کوچه
از رفت و آمد شب بد چشم سمج خسته ست
...........
چه بگویم ؟ سخنی نیست.....