تبليغاتX
یاد یاران
 

آموختن آسان نیست

نومیدی چه آسان

راه می یابد به اعماق هستی ات

آزرده و رنجیده یی               شکست خورده یی

می خواهی تسلیم شوی

می خواهی بگریزی

می خواهی کناره بگیری

و وانمود کنی اهمیتی ندارد

    "اما به راستی نمیخواهی"

چرا که نمی خواهی بازنده باشی

تو مبارزی نستوه هستی

همه ی ما قبل انکه پیروز شویم

گاه بازنده بوده ایم

همه ی ما قبل از آنکه لبخند بزنیم

گاه گریسته ایم

همه ی ما قبل از انکه قدرت مند باشیم

آزرده شده ایم

 اما اگر همچنان بکوشیم

و باور داریم خود را

پیروزی از آن تو خواهد بود

و چه وصف نشدنی ست "آن پیروزی"

پی نوشت:خوشحالم که در این مدت با دوستانی آشناشدم که حرفهایمان مشترکات زیادی داشت و دارد،                     و تناقض داشت و من چیز ها آموختم،که با حرفهایشان مبارزه را در من بیدار کردند.

امید دارم که بمانیم و ادامه دهیم و پیروز شویم و طی کنیم مسیر رشد را و ببینیم ایران را آزادتر از همیشه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 23:27  توسط مهتاب و مینا  | 

 

مبارزه هر قدر صعب،

       صعود را ادامه بده،

شاید ،

      قله تنها در یک قدمی تو باشد...

 

 پی نوشت: اطمینان داشتن به قله قدم اول است و مبارزه قدم دوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 3:40  توسط مهتاب و مینا  | 

 

پیشروان ،

انسانهایی هستند که بپا می خیزند ،

و شرایط مطلوب خود را می جویند،

و اگر نتوانند بدان دست یابند،

به ساختن آن همت می گمارند.

به امید آزادی زندانیان سیاسی در بند و به امید آزادی بیان...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 23:36  توسط مهتاب و مینا  | 

 

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره برایشان گریستند

می گفتی،ای عزیز!سترون شده ست خاک

اینک ببین در برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز،

باز،آخرین شقایق این باغ نیستند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 16:48  توسط مهتاب و مینا  | 

 

نفسم گرفت از این شب،در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق،از دل سنگ،بر آر رایت خون

به جنون،صلابت صخره ی کوه سار بشکن

تو که ترجمان صبحی،به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا،صف انتظار بشکن

"سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی؟"

تو خود آفتاب باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی،که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه ی دیو سار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری ،تو، اینجا

تو ز خویشتن برون آ،سپه تتار بشکن

......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 8:31  توسط مهتاب و مینا  |