آموختن آسان نیست
نومیدی چه آسان
راه می یابد به اعماق هستی ات
آزرده و رنجیده یی شکست خورده یی
می خواهی تسلیم شوی
می خواهی بگریزی
می خواهی کناره بگیری
و وانمود کنی اهمیتی ندارد
"اما به راستی نمیخواهی"
چرا که نمی خواهی بازنده باشی
تو مبارزی نستوه هستی
همه ی ما قبل انکه پیروز شویم
گاه بازنده بوده ایم
همه ی ما قبل از آنکه لبخند بزنیم
گاه گریسته ایم
همه ی ما قبل از انکه قدرت مند باشیم
آزرده شده ایم
اما اگر همچنان بکوشیم
و باور داریم خود را
پیروزی از آن تو خواهد بود
و چه وصف نشدنی ست "آن پیروزی"
پی نوشت:خوشحالم که در این مدت با دوستانی آشناشدم که حرفهایمان مشترکات زیادی داشت و دارد، و تناقض داشت و من چیز ها آموختم،که با حرفهایشان مبارزه را در من بیدار کردند.
امید دارم که بمانیم و ادامه دهیم و پیروز شویم و طی کنیم مسیر رشد را و ببینیم ایران را آزادتر از همیشه .
مبارزه هر قدر صعب،
صعود را ادامه بده،
شاید ،
قله تنها در یک قدمی تو باشد...
پی نوشت: اطمینان داشتن به قله قدم اول است و مبارزه قدم دوم.
پیشروان ،
انسانهایی هستند که بپا می خیزند ،
و شرایط مطلوب خود را می جویند،
و اگر نتوانند بدان دست یابند،
به ساختن آن همت می گمارند.
به امید آزادی زندانیان سیاسی در بند و به امید آزادی بیان...
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره برایشان گریستند
می گفتی،ای عزیز!سترون شده ست خاک
اینک ببین در برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز،
باز،آخرین شقایق این باغ نیستند....
نفسم گرفت از این شب،در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق،از دل سنگ،بر آر رایت خون
به جنون،صلابت صخره ی کوه سار بشکن
تو که ترجمان صبحی،به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا،صف انتظار بشکن
"سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی؟"
تو خود آفتاب باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی،که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری ،تو، اینجا
تو ز خویشتن برون آ،سپه تتار بشکن
......