تبليغاتX
یاد یاران
 

نیرو و خود باوری در نهاد همه ی ماست

ولی بیمناکیم و توانایی هایی را که به ما اعطا شده ،به کار نمیگیریم،

تا زندگی را از رکود روزمره گی کسالت بار وابسته به پیشه ها و رابطه ها ،رها کنیم.

از داوری دیگران در هراسیم،

شهامت آن نداریم تا از لاک همیشگی سر برون آوریم.

نیرو و خود باوری را میتوان با مهربانی بزرگوارانه نشان داد.

حقایقی که به نرمی بر زبان جاری میشوند ،

بس فراتر از دفاع پرخاشگرانه،ما را به پیش میراند.

با خود صادق باش.......

با شهامت دیگر گونه باش و جسورانه پیش آی تا بگویی:

" من هستم .......و خواهم بود"

و سپس آن باش که میگویی، به یاد داشته باش

از آنچه دیگران می خواهند باشی،خود را رها کن

و از زندان آنچه با خود بیگانه ات کرده بگریز،

نیروی پر شکوه عشق ورزی را در خود پیدا کن و به کارش گیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1384ساعت 8:28  توسط مهتاب و مینا  | 

 

در صحرا میوه کم بود.خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت:هر کس در روز تنها میتواند یک میوه بخورد.

این قانون نسلها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد.دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید.مدتی بعد آنجا منطقه ای حاصلخیز شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت.

اما مردم هنوز فقط یک میوه میخوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود وفادار بودند.اما علاوه بر آن ،نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستاهای همسایه هم از میوه ها استفاده کنند.

این فقط باعث میشد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند.

خداوند پیامبر دیگری را فرا خواند و گفت :بگذارید هر چه میوه میخواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند.

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد.اما سنگسارش کردند،چرا که آن رسم قدیمی،در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمیشد راحت تغییرش داد.

کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند که این رسم بدوی از کجا آمده؟اما نمیشد رسوم بسیار کهن را زیر سوال برد،بنابر این تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند. بدین ترتیب ،می توانستند هر چه میوه می خواستند بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند.

تنها کسانی که خود را "قدیس" می دانستند ،به آیین قدیمی وفادار ماندند.

اما در حقیقت آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1384ساعت 10:16  توسط مهتاب و مینا  | 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف،در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

...................

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384ساعت 8:45  توسط مهتاب و مینا  | 

به هر کاری که اراده کنیم ،تواناییم،

 

     اگر آن گونه که سزاوار است پیگیر آن باشیم...

+ نوشته شده در  جمعه 9 اردیبهشت1384ساعت 15:56  توسط مهتاب و مینا  | 

میگویند:

برای ساختن روح، به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم:

عشق،مرگ،قدرت،زمان.

عشق لازم است، زیرا خدا ما را دوست دارد.

آگاهی از مرگ لازم است،تا زندگی را بهتر بفهمیم.

مبارزه برای رشد لازم است،اما نباید در دام قدرتی بیفتیم

 که در این مبارزه به دست میاید،زیرا میدانیم که این قدرت

هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما،هر چند ابدی است،اما در این

لحظه،گرفتار دام زمان است،با فرصت ها و محدودیت هایش.

بدین ترتیب،باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد،کاری کنیم

تا به هر لحظه ارزش بگذاریم.

نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم،زیرا

خارج از اختیار ماست.

باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را باید به ما بیاموزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1384ساعت 8:4  توسط مهتاب و مینا  |