تبليغاتX
یاد یاران

بخوان به نام گل سرخ،در صحاری شب

که باغها همه بیدار و بارور گردند

بخوان،دوباره بخوان،تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ،در رواق سکوت

که موج و اوج  طنینش ز دشت ها گذرد

پیام روشن باران،ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

ز خشک سال چه ترسی،که سد همی بستند

نه در برابر آب،که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور........

در این زمانه عسرت،به شاعران برگ رخستی دادند

که از معاشقه سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرفتر از خواب،زلال تر از آب

تو خامشی که بخواند؟تو می روی که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

از این کریوه به دور،در آن کرانه ببین

بهار آمده،از سیم خاردار گذشته

حریق شعله های گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آیینه جاری ست،هزار  آیینه        اینک

به همسرایی فلب تو میتپد با شوق

زمین تهی ست ز رندان "همین تویی تنها"

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان.......

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1384ساعت 7:59  توسط مهتاب و مینا  | 

موفقیت با یک گام آغاز میشود

گامی که میبردت تا آنجایی که

عزمت و از خود گذشتگی ات میطلبد

چه بسا کسانی تو را در این گام همراه شوند

اما سرانجام

این اراده توست که تو را به مقصد میرساند

و قویا کفایتت میکند

تا سفر را به پایان بری

موفقیت زود به دست نمیا ید

و نیز آسان

گاه باشد که از خود بپرسی

آیا به واقع ارزش این همه تلاش را دارد

و در تردید بمانی آیا هرگز به آن هدف خوا هی رسید

اما خواهی رسید،"دوست من"

اگر استوار باقی بمانی

و راه ندهی به موانع که

بایستند در برابر رسیدن به آرزوهایت

اگر به آنچه میکنی

قویا ایمان داشته باشی

و صبورانه آ ن گامهای کوچک را

یک به یک برداری

به مقصد خوا هی رسید و در خواهی یافت

شوق رسیدن به تلاش و پیروزی را

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1384ساعت 12:54  توسط مهتاب و مینا  | 

چند نفر از دوستان مردی به دیدنش رفتند.

یکی از آنها گفت:لطفا چیزهایی که در این سالها یاد گرفته اید،به ما هم یاد بدهید.

مرد گفت:خیلی پیرم.

دیگری گفت:پیران خردمندند.هر چه باشد،شما را تمام مدت مشغول دعا میبینیم.با خدا چه میگویید؟شاید چیزهای مهمی از خدا میخواهید که ما هم باید بخواهیم.

مرد خندید.

:ابتدا پر از شور جوانی بودم وبه غیر ممکن ها باور داشتم.بنابراین جلو خدا زانو میزدم و میخواستم قدرت تغییر نوع بشر را به من بدهد.کم کم متوجه شدم که این کار،از طاقت من عظیم تر است.بعد از خدا خواستم که کمکم کند محیط اطرافم را تغییر بدهم.

یکی از دوستان گفت:پس میتوانیم بگوییم که این بخش از آرزوتان تحقق یافته است.رفتار شما مردم زیادی را متحول کرده است.

:رفتار من مردم زیادی را متحول کرده،با این وجود،فهمیدم که دعایم کامل نبوده.چرا که تنها حالا،در پایان زندگی ام،پی بردم که از اول چه چیزی را بایستی می خواستم.

ـ چه چیزی را؟

:"که بتوانم خودم را تغییر بدهم".

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1384ساعت 12:14  توسط مهتاب و مینا  |