تبليغاتX
یاد یاران

دلت را بر دار مي كشند

تا مگر ارزش عشق را انكار كرده باشند.


در آستانه ي خونين بامداد،

آفتاب

در گردش هذياني خود

از رازي جنون آميز مي گذرد،

و شب...

خسته و عبوس،

در بستر وهمناك خود مي غلتد.

دلت را بر دار مي كشند،

و ضربان عشق را

بر گستره ي خونبار سحر

مصلوب مي كنند.


آفتاب از مدار جنون فرياد مي كشد

و شب،

از ارتفاع سكوت فرو مي افتد.


دلت را بر دار مي كشند

و عطش بي بديل حيات را

بر نظم خوفناك مرگ مي درند.

آفتاب

در حنجره ي آسمان ضجه مي زند

و شب

تنها و بي پناه

از كوچه هاي شب مي كذرد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 23:22  توسط مهتاب و مینا  | 

حضور


انگار تمامي طوفان ها

از گلوي تو مي آيند

و سرخي تمام گلها از قلب توست

دست بزرگ نجات !

دست بزرگ نجابت !

من در كنار تو مرگ را

چنان حقير مي بينم

كه نفرت شيطان را

بر تيغ برهنه ي خنجرم

به حسرتي تلخ تبديل مي كنم .



+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 8:22  توسط مهتاب و مینا  | 

چشمه  حيات


پرنده خونين بال عشق

در ملاك رهايي!

از چشمه ي دستانت،

كه در گدار گرفته ي صبح مي جوشد

حيات مي جويم.

ترانه ي پا در گريز موج

در ملاك اضطراب!

از تبش بي امان قلبت

كه استغاثه ي آب را به سينه ي ساحل مي كوبد ،

حيات مي جويم.

در لحظه اي كه نگاهت

حقيقت ثانيه ها را مي يا بد ،

و التماس خشمگين خود را

در نفرتي ابدي مي نوشد

اي تجسم طاقت ، در ملاك ستم!

از چشم بي پناهت

كه عطش خاموشي مرا

خورشيدي دوباره مي بخشد،

                                  حيات مي جويم.



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 14:43  توسط مهتاب و مینا  | 


کودکانه هایم را نگه داشته ام

اگر بزرگ شدم

برایشان مادری کنم...



+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 16:52  توسط مهتاب و مینا  | 


خشم وخروش


اينجا هزار مشت ،

در هيئتي به وسعت جنگل

خشم و خروش را تصوير كرده اند

و حرف عشق را            در گوش جنگل نور باران

تكرار مي كنند.

و هر نسيم،    در گذر خويش از اين خاك

عطر خون را

جرياني دوباره مي بخشد.

اينجا هزار مشت ،

در هيئت هزار عشق،

به سرايش آزادي انسان نشسته اند.

با كلامي كه طعم خون را

در كسالت آفتاب جاري نموده است.

وياد سرودشان              هر از گاهي يكبار ،

خاكستر مرگ را

از چهره مردگان شهر پاك مي كند.

اينجا هزار مشت ،

در تداوم يك فرياد ،

به انتظار سبزي جنگل نشسته اند،

به انتظار وحدت انسان،

پرواز كن،

در پهنه اي به وسعت آفاق،

                                 تا شط جاري خون .


از كتاب" در ساعت سكوت مقدس "



+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:5  توسط مهتاب و مینا  | 

شيرين ترين لحظه ها

شبهاييست كه از بي خوابي

نفسهاي تورا ميشمارم

تا صبح

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 13:54  توسط مهتاب و مینا  | 


ميان برق زندگي

من گم شدم

يا تو نمي بيني ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 20:57  توسط مهتاب و مینا  | 

بوسه ای بر پیشانیت

تنها همراهی شبانه ی من

با تو در خواب

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 1:7  توسط مهتاب و مینا  | 

جهان تو که غرق خواب میشود

سکوت انگشتهای من

در انتظار

منحنی های شکسته ی چهره ات را می نوازد

نفسهای تو

تقدس کدام دوران است

که خوابت ناباورانه عطر می پراکند؟

بازگو!

که نیامده ای مگر برای گفتن

نیامده ای مگر برای من...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 23:15  توسط مهتاب و مینا  | 

تا میروی

قانونهای زندگی را می بری انگار

همه چیز اینجا منجمد میشود


تا باز طلوع کنی

تکه هایم در قله های شرق و غرب

منتظرند

که صدایشان زدی بشتابند

و تعظیمت کنند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:23  توسط مهتاب و مینا  | 

به چه کار می آید قلمم؟

وقتی سطر ها به سویت گشودم

و تو همچنان در تنهایی می پیچی؟


عاجزم از محو دلتنگی ات

مرا ببخش...


کوچکی سعیم

لا به لای بزرگی دردت

گم میشود

و من

میان یأس خود ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:47  توسط مهتاب و مینا  | 

در آغوشم بگیر!

نیمه شب هايي كه

هراسان از خواب  می پرم.

تنها دستهای تو می تواند آرامشم را بازگرداند

چنان که میتواند پرپرم کند

به سادگی....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:54  توسط مهتاب و مینا  |