بازگشته از اعماق تاريخ!
رنج هايت را به من بده
و لحظه اي _شايد_
در آغوشم نفس تازه كن!
كه لحظه اي ديگر ابهام زمانه گم ميكند تو را
تا شايد
دوباره
روزي
در آغوشي... .
استاد را هر چه بگویم کم است
استاد را هر چه بگریم کم است
حکایت غریبی ست.....
از دست دادن عزیزی که عادتمان دیدنش بود سخت باور میشود.
استاد بزرگ مردی بود که از میان ما رفت "استاد حسين ترمه چي"
مهتاب
چگونه مي توان از تو خوبتر بود؟
وقتي حتي به خوبي تو بودن اينچنين سخت است
و تو
اينچنين ...!
چگونه مي توان تو بود؟
وقتي اين همه سال خودم هم نبوده ام؟
وقتي تو اين همه سال هم خودت بودي وهم من
و هم خيلي هاي ديگر... .
مگر مي توان تو را نستود؟
وقتي پناهي در طوفان
و باز پر مي دهي
در گرماي مهربان زندگي
و تنها از دور
از شادي ها شادمان مي شوي.
وقتي اينقدر خوبي
مگر مي توانم به خوبي تو باشم؟
راه ها
چه آسان
می تواند تغییر کند
حتی با یک کلمه.
حرفي بزن
هرچيز ...
سكوت را براي آن نگاه ها نگه دار
وقتي چشمهاي سياهمان
آنقدر در عمق هم فرو ميروند
كه غرق ميشویم….
کیستند پاکانی که به یادشان
_ عزیزترین خاطرمان_
آن شمع ها را به هر مژه ات آویخته ای؟
که تا یادم می آید
از نورشان شبهایم غرق می شد
و داغیشان قطره قطره میچکید؟
و
هنوز هم...
هنوز به کوچه پا نگذاشته ام
قمری ها می پرند!
مگر نفس هایم به سنگینی قدم هایم شده است؟
ـ:شاید سنگین تر!
باور كنيم يا نه
ديگر جدايي محال است
حتي اگر دستي زمان را به عقب برگرداند!
انفجار آفرينش
دستهايت را از دستهايم رها كرد
و ما را در اين بيكران!
كه لذت دوباره يافتن را به ما بچشاند
و قدرت آواهاي طبيعت را!
آه های همیشه ی همیشگی!
فواره میزنید
از خوابهای من
از التهاب نوشته ها و نا گفته هایم
از جنبشی که با هر دم و بازدم
در رگهایم می پراکنید
تکرار چرخه ی خود را می جویید...