دلت را بر دار مي كشند
تا مگر ارزش عشق را انكار كرده باشند.
در آستانه ي خونين بامداد،
آفتاب
در گردش هذياني خود
از رازي جنون آميز مي گذرد،
و شب...
خسته و عبوس،
در بستر وهمناك خود مي غلتد.
دلت را بر دار مي كشند،
و ضربان عشق را
بر گستره ي خونبار سحر
مصلوب مي كنند.
آفتاب از مدار جنون فرياد مي كشد
و شب،
از ارتفاع سكوت فرو مي افتد.
دلت را بر دار مي كشند
و عطش بي بديل حيات را
بر نظم خوفناك مرگ مي درند.
آفتاب
در حنجره ي آسمان ضجه مي زند
و شب
تنها و بي پناه
از كوچه هاي شب مي كذرد.
حضور
انگار تمامي طوفان ها
از گلوي تو مي آيند
و سرخي تمام گلها از قلب توست
دست بزرگ نجات !
دست بزرگ نجابت !
من در كنار تو مرگ را
چنان حقير مي بينم
كه نفرت شيطان را
بر تيغ برهنه ي خنجرم
به حسرتي تلخ تبديل مي كنم .
چشمه حيات
پرنده خونين بال عشق
در ملاك رهايي!
از چشمه ي دستانت،
كه در گدار گرفته ي صبح مي جوشد
حيات مي جويم.
ترانه ي پا در گريز موج
در ملاك اضطراب!
از تبش بي امان قلبت
كه استغاثه ي آب را به سينه ي ساحل مي كوبد ،
حيات مي جويم.
در لحظه اي كه نگاهت
حقيقت ثانيه ها را مي يا بد ،
و التماس خشمگين خود را
در نفرتي ابدي مي نوشد
اي تجسم طاقت ، در ملاك ستم!
از چشم بي پناهت
كه عطش خاموشي مرا
خورشيدي دوباره مي بخشد،
حيات مي جويم.
کودکانه هایم را نگه داشته ام
اگر بزرگ شدم
برایشان مادری کنم...
خشم وخروش
اينجا هزار مشت ،
در هيئتي به وسعت جنگل
خشم و خروش را تصوير كرده اند
و حرف عشق را در گوش جنگل نور باران
تكرار مي كنند.
و هر نسيم، در گذر خويش از اين خاك
عطر خون را
جرياني دوباره مي بخشد.
اينجا هزار مشت ،
در هيئت هزار عشق،
به سرايش آزادي انسان نشسته اند.
با كلامي كه طعم خون را
در كسالت آفتاب جاري نموده است.
وياد سرودشان هر از گاهي يكبار ،
خاكستر مرگ را
از چهره مردگان شهر پاك مي كند.
اينجا هزار مشت ،
در تداوم يك فرياد ،
به انتظار سبزي جنگل نشسته اند،
به انتظار وحدت انسان،
پرواز كن،
در پهنه اي به وسعت آفاق،
تا شط جاري خون .
از كتاب" در ساعت سكوت مقدس "
شيرين ترين لحظه ها
شبهاييست كه از بي خوابي
نفسهاي تورا ميشمارم
تا صبح
ميان برق زندگي
من گم شدم
يا تو نمي بيني ام؟
بوسه ای بر پیشانیت
تنها همراهی شبانه ی من
با تو در خواب
جهان تو که غرق خواب میشود
سکوت انگشتهای من
در انتظار
منحنی های شکسته ی چهره ات را می نوازد
نفسهای تو
تقدس کدام دوران است
که خوابت ناباورانه عطر می پراکند؟
بازگو!
که نیامده ای مگر برای گفتن
نیامده ای مگر برای من...
تا میروی
قانونهای زندگی را می بری انگار
همه چیز اینجا منجمد میشود
تا باز طلوع کنی
تکه هایم در قله های شرق و غرب
منتظرند
که صدایشان زدی بشتابند
و تعظیمت کنند.
به چه کار می آید قلمم؟
وقتی سطر ها به سویت گشودم
و تو همچنان در تنهایی می پیچی؟
عاجزم از محو دلتنگی ات
مرا ببخش...
کوچکی سعیم
لا به لای بزرگی دردت
گم میشود
و من
میان یأس خود ...